به آهستگی..

صرفن خزعبلات.

پیام های کوتاه
  • ۲۵ اسفند ۹۵ , ۲۱:۵۱
    1576
  • ۱ شهریور ۹۵ , ۱۲:۴۱
    1447
  • ۱۶ تیر ۹۵ , ۲۰:۰۰
    1400
  • ۱۶ تیر ۹۵ , ۰۲:۲۹
    1399
  • ۱۶ تیر ۹۵ , ۰۱:۲۱
    1398
  • ۲۸ ارديبهشت ۹۵ , ۱۱:۲۲
    1363
  • ۲۶ ارديبهشت ۹۵ , ۱۴:۵۱
    1361
  • ۲۱ ارديبهشت ۹۵ , ۱۱:۴۹
    1356
  • ۱ ارديبهشت ۹۵ , ۲۲:۴۴
    1334
  • ۲۰ فروردين ۹۵ , ۲۰:۲۴
    1317
بایگانی
آخرین مطالب

تولد سی سالگی رو تنها بودن در یک آپارتمان خالی یا هوای ابری بدون برف و بارون و استرس و نگرانی یه امتحان دشوار داشتن برای فردا، سطح جدیدی از دپرشن رو توی زندگی ادم باز می کنه. :)

 

۰ نظر ۲۵ دی ۹۹ ، ۱۵:۵۶

 

I need at least 24 hours of rest after this conversation...

 

 

۰ نظر ۲۵ دی ۹۹ ، ۰۲:۱۹

مگر از سعدی بهتر هم داریم؟

 

 

۰ نظر ۲۲ دی ۹۹ ، ۱۸:۲۸

فکر کنم دارم به یه جاهایی می رسم. 

 

۰ نظر ۲۱ دی ۹۹ ، ۱۷:۴۵

و شاید بدترین کاری که می تونید بکنید اینه که صبح جمعه ای که فرداش سه تا امتحان دارید بلند شید و یه میکس بلند بالا از ابی برای خودتون بذارید.. قبل از اینکه بفهمید چی شده پرت میشید به خاطرات جاده شمال و ابی...به اون باری که گیر کردید توی مه..یا اون شب تا صبحی که فقط رانندگی کردید و ابی گوش کردید و با بلندترین صدای ممکن با ابی خوندید و هیچ جا واینسادید...یا اون نصفه شبی که به قصد خوردن یه چایی از خونه زدید بیرون و بدون اینکه بفهمید چی شده طلوع آفتابو رادیو دریا بودید...و همه بارهایی که تهرانو از بالای بالا رصد کردید...

و بعد ناگهان می فهمید چی شده..می فهمید که ادمهای درست زندگیتون رو رها کردید و با این اینکه می دونید دیگه نمی تونید پیداشون کنید دارید الکی وسط این غریبه ها دنبالشون می گردید...

 

 

۰ نظر ۱۹ دی ۹۹ ، ۱۲:۱۸

 

 

From now on,  iam going to be demanding and selfish!

Just watch me!

 

۰ نظر ۱۸ دی ۹۹ ، ۰۲:۵۸

فکر می کنم امروز برای اولین بار بعد از نزدیک به چهار ماه متوجه شدم چه اتفاقی افتاده. من افسرده نیستم. غمگینم. آشفته ام اما از همه مهم تر، عصبانیم. انقدر عصبانی که تا الان نمی فهمیدم که چقدر عصبانیم. این خشم تا الان داشته خودشو به شکلای مختلف نشون می داده و من نفهمیده بودم چرا..الان می فهمم. من انقدر عصبانیم که می تونم زیر این عصبانیت خرد بشم. 

 

۰ نظر ۰۱ دی ۹۹ ، ۱۴:۴۰

هوای ابری این شهر، قدرت تصمیم گیری درستو از من می گیره. 

 

 

۰ نظر ۲۲ آذر ۹۹ ، ۱۷:۲۲

 

Maybe I am too nice. 

And I do not mean that as a complement. 

 

 

۰ نظر ۲۱ آذر ۹۹ ، ۱۴:۱۶

زمان های دشواری که یادمون میارن چیزایی که گذاشته بودیم یه گوشه مغزمون، الزاما فراموش نمی شن. بی حسی های موضعی و موقتی که دیگه اثر نمی کنن و درد، درد در اوج خودش بر می گرده تا یادمون بندازه که هیچ آستین بلندی نمی تونه تا ابد این استخونای لای زخمو بپوشونه... 

 

 

 

۰ نظر ۱۰ آذر ۹۹ ، ۱۶:۰۹

داریم میرسیم به 2021. حتی توی همین یادداشتای بی سر و ته. 

 

۰ نظر ۱۰ آذر ۹۹ ، ۱۶:۰۰

قرمه سبزی. قرمه سبزی عزیز و دوست داشتنی. 

 

۰ نظر ۰۴ آذر ۹۹ ، ۱۶:۳۵

دوستی های جدید.

 

۰ نظر ۰۳ آذر ۹۹ ، ۰۰:۲۵

 

I am going crazy.

Yep.

 

۰ نظر ۲۵ آبان ۹۹ ، ۱۰:۵۰

If you go away

as I know you will

you must tell the world 

to stop turning till 

you return again

if you ever do

for what good is love

without loving you

 

 

 

فرهاد مهراد بی نظیره. 

۰ نظر ۱۹ آبان ۹۹ ، ۰۱:۰۶

موسیقی، جادوه. 

 

۰ نظر ۱۴ آبان ۹۹ ، ۱۵:۵۲

 

.Good beer and good people and once more, quarantine

 

 

 

۰ نظر ۱۴ آبان ۹۹ ، ۰۰:۳۱

اولین خونه ام رو که گرفته بودم، آشپزخونه اش یه پنجره بزرگ داشت. از توی حال که می نشستی پشت میز ناهاخوری- که البته من برای نوشتن پایان نامه ازش استفاده می کردم- منظره رو به روت خیابون بود و سقف خونه های رو به رو. توی کوچه بالایی، رو پشت بوم یه خونه ای که پنجره ما بهش مشرف بود، یه قفس بزرگ کبوتر- شما بخونید کفتر- بود. کبوترهای سفید، قهوه ای و طوسی. 

بار اولی که نشستم پشت اون میز، چایی به دست، از بهترین حال های زندگیم رو داشتم. تنها بودم و اروم. بزرگ بودم و مستقل. کارهای دشوار رو پشت سر گذاشته بودم و حالا نوبت رسیده بود به چایی خوردن و زل زدن به کبوترا. 

چای خوردن پست اون میز و زل زدن به اون کبوترا، از عادتای روزانه ام بود تا تو اون خونه بودم. روزای خیییللیی خوبی رو گذروندم تو اون خونه. روزای خییییلللی بدی رو هم. تنها شدم تو اون خونه. اپلای کردم برای استرالیا و انگلیس. مریض شدم. دفاع کردم. کتاب ترجمه کردم. رفتم سر کار. بهترین رئیس زندگیمو پیدا کردم. مهمونی گرفتم. از انگلیس پذیرش گرفتم. رفتم سفر. گل خریدم و بالکنو پر از گل کردم. زندگی کردم توی اون خونه. بزرگ شدم. 

 

الان که هر روز می شینم پشت این میز و از پنجره زل میزنم به بیرون، با هوای ابری و گرفته و ساختمونای نیمه کاره اش، با پسر درسخون پشت پنجره رو به رویی، با دختر بلوند پنجره بالایی، کارهای دشوار زیادی مونده که بکنم. 

 

 

۰ نظر ۱۱ آبان ۹۹ ، ۱۹:۰۵

The very first frost/ The first of many.

:)

 

۰ نظر ۱۱ آبان ۹۹ ، ۰۱:۵۷

دارم تلاش می کنم که به نقص های کوچیک عادت کنم. نقص های کوچیک رو پذیرفتن احتمالا زندگی رو آسون تر می کنه. 

 

۰ نظر ۱۰ آبان ۹۹ ، ۲۱:۲۱